X
تبلیغات
زولا

گاه نوشت های من

دوباره برگشتم به دنیای وبلاگ نویسی

بارندگی

این حجم از بارندگی اون هم تو این فصل سال! و تو این شهر اصلاً سابقه نداشته. 

از بس هوا طوفانی بود مجبور شدم از وسط راه برگردم خونه! 

بارونش هم گرم! انگار رفتی زیر دوش آب گرم! 

این بارندگی هم دیگه خیلی لوس شد. بابا بیخیال من فردا کلی کار دارم حداقل میباری یه کم آروم تر ببار نه اینکه اصلاً نشه از خونه بیرون رفت! 

بعدش هم مگه اصلاً حواست هست که الان تابستونه؟ نکنه نیمکره رو اشتباه گرفتی؟ اینجا نیمکره شمالیه ها..... الو ........... جواب بده ............. الو .............

تاریخ ارسال: یکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 08:01 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 0 نظر

چه کنم این هفته رو!

این هفته ای که پیش رو دارم، از نظر درسی یک آرامش قبل از طوفان هست. البته به طور مفصل و کامل توسط درسهای سختی که برای ترم بعد گرفتم مورد عنایت قرار خواهم گرفت. 

از نظر کاری هم  این چند تا پروژه جدیدی که داریم خیلی وحشتناک هستند. قراره تمام لوگوها و غرفه های نمایشگاه یک فستیوال خیلی بزرگ رو کار کنیم و یک شرکت ساختمانی خیلی بزرگ هم سفارش بزرگی داده که  همه مجبوریم سر کار دیرتر وایستم. ولی خدا رو شکر که این دو هفته کلاس نداشتم وگرنه نابود میشدم. 

میخوام این مدت یک هفته مانده به شروع کلاسها رو به کارهای عقب افتاده ام بپردازم. به نظرم مهمترین کار فعلاً کارهای عقب افتاده خونه است. باید دنبال یک مبلمان برای خونه باشم، مبلمان قبلی هم کهنه بود و هم سنگینی بیش از حدش باعث شده بود که عطایش را به لقایش ببخشم و بدمش به یکی که بیشتر نیازش داشت. ولی حالا بعد از این چند ماه الان دیگه وقتش هست که برم بگردم و چند تا مبلمان خوب رو و قیمت بگیرم. البته نه پولش رو دارم و اگه میداشتم هم این کار نمیکردم که نقد بخرم. دنبال جایی هستم که قسطی بخرم. 

بعد از اون میخوام کف طبقه اول خونه رو یا پارکت کنم یا لمینیت. البته لمینیت ارزونتره. یه دوستی دارم به اسم کاپیتان که اینکاره است  قیمت بالایی برای کارش بهم داد  ولی مطمئنم که  از چوب خوبی استفاده میکنه از چند جای دیگه قیمت گرفتم اونها که بدتر بودند. یادم هست یه نظافتچی داشتیم که اونم هم تو کار کف ساختمان بود و قیمتی که بهم گفته بود مناسبتر بود، باید بهش زنگ بزنم ولی از کیفیت کارش مطمئن نیستم. 

هدف سوم ام حمام خانه است. این یکی از همه گرونتر در میادو ممکنه فعلاً نتونم درستش کنم ولی حداقل تو این یک هفته وقت دارم که برم راجع بهش تحقیق کنم و ببینم چه طوری میتونم ارزونترین گزینه رو برای آپدیت کردنش داشته باشم. میخوام از این حموم شیشه ای ها باشه. که آدم به زندگی امیدوار بشه بیاد حمام. 

چهارمین برنامه ای که ممکنه داشته باشم هم اینه که فرم ثبت نام اون دانشگاه رویاهام رو تکمیلش کنم! (یادتون هست بهتون گفته بودم بیایین باهم همکلاسی بشیم؟) زیاد وقت ندارم برای این و نباید همینطوری دست دست کنم.

برنامه پنجم ام هم اینه که با اداره مالیات تماس بگیرم و ازشون راجع فرمهای سال قبلم سوال کنم، چون یه مشکلی پیش اومده بود و منو کلی جریمه کرده بودند و منم نامه شون رو پیش حسابداری که کارهای مالیاتی ام رو کرده بود بردم و این آقا هم براشون جوابیه فرستاده ولی هنوز هیچ چیز از اداره مالیات مبنی بر اینکه بالاخره جریمه هستم یا نه برام نیومد. بالاخره اگه جریمه هستم بهتره که هر چه زودتر پولش رو بدم و خودم رو خلاص کنم. ولی به طور یقین سال دیگه پیش اون آقای نامرد نمیرم که فرم هام رو پر کنه. 

ششمین برنامه که اگر وقتی هم این وسطها مونده باشه اینه که برگردم دوباره به ورزش و کم کردن وزن! این وزن لامصب اگه یه روز ازش غافل شم بازم میاد سراغم. البته الان ظاهراً حدود چهار یا پنج کیلو اضافه وزن دارم ولی اگر جلو شو نگیرم این بیشتر هم میشه. ایشالله هر وقت حاجی شدم میزارم وزنم زیاد بشه! 


میبینید من حتی روزهای تعطیل مدرسه ای هم کلی کار دارم! 

تاریخ ارسال: یکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 00:46 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 0 نظر

حاجی

این روزها مصادف با روزهایی است که کسانی که میخواند مشرف بشند به سفر حج یا آماده میشند یا چند روزه که حرکت کردند. 

یکی از دوستان خوبم آقا سید جواد هم  بهم زنگ زد و هم ازم حلالیت خواست و هم ازم بابت موضوعی تشکر کرد و به سلامتی راهی سفر حج شد. 

خیلی آدم بزرگواریه این آقا سید. همیشه آروم، متین و کاملاً خاکی. یه دختر نازنین چهار ساله هم داره به اسم فاطمه. 

اتفاقا دیشب که فیلم مسافر رو دیدم یاد ایشان افتادم، چون ایشان هم چندین سال است که راننده تاکسی هستند و درآمد کمی هم دارند. ولی روحیه بالا و اعتقاداتش واقعاً تحسین برانگیزه. همیشه در هر مراسمی در مسجد حاضره و حتی نماز جمعه ها هم میاد. در حالیکه میتونه بره مسافر کشی کنه. همیشه به مال دنیا کاملاً بی اعتنا است. یادمه چند ماه پیش ماشینش رو دزد برده بود ولی بازم خم به ابرو نیورده بود و اصلاً به ما نگفته بود تا بعداً از طریق همسایه هاش فهمیدیم. البته بعد از دو ماه ماشین رو پلیس پیدا کرده بود. خب مال حلال مگه میشه به این راحتی از دست بره. 

ماجرای این سفر حجش هم جالبه. هیچ کس باورش نمیشد قرعه به نامش بشه اما با معرفی دوستان و حمایت آقای دکتر هزینه سفر حج اش رو متقبل شدند و ایشان هم به آرزوی خودشون رسیدند. 

از آ سید جواد پشت تلفن خواستم برام اختصاصی دعا کنه. 

بعد از همه این تفاسیر، میگم منم بد نیست منم برم حاجی بشم! چه کلاسی داره منو حاجی رضا صدا بزنند! اون وقت دیگه نیازی هم نیست وزن کم کنم! حاجی لاغر رو دیگه کی دیده! 

البته من که فعلاً درگیر کار و درسم! 

تاریخ ارسال: شنبه 27 مرداد 1397 ساعت 04:48 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 5 نظر

مسافر - هاتف

به سفارش یکی از عزیزان فیلم مسافر از  آقای هاتف رو دیدم. 

اصولاً من هیچ وقت فیلم عشقی نمیبینم! ولی خب اینبار نشستم و تماشا کردم. 

قبل از تماشا با خودم جلیقه نجات شنا آورده بودم تا در قسمتهای آبکی این فیلم غرق نشم. اما خوشبختانه نیازی بهش نبود چون هم من قدم بلنده و هم ارتفاع آب زیاد نبود! 

فیلم سعی کرده بود خیلی خوب آمریکا رو به نمایش بزاره، هتل دابل تری هیلتون که از هتل های زنجیره ای معروف هست، استارباکس که کافی شاپ دانشجو ها است و مراکز خرید بزرگ که به مال معروف هستند. با راننده تاکسی بودن علی و جاهایی که با مشتری های مختلف سر و کله میزد لحظاتی خودم رو احساس میکردم چون خودم هم زمانی برای مدتی خیلی کوتاه راننده تاکسی بودم و میدونم سر و کله زدن با مسافر ها چقدر سخته. 

دختر این فیلم هم از ایران به آمریکا در جستجوی شوهرش آمده بود که چندین ماه بود هیچ نشانی و پیامی از او نداشت. چیزی که من برداشت کردم این بود که این خانم لابد خیلی پولدار بوده. چون هم همش در هتل های گرانقیمت شبی 200 تا 400 دلاری اقامت داشته و هم فرت و فرت میرفته از مراکز خرید لباسهای چند صد دلاری خرید میکرده! خب اگر شما هم چنین آرزویی دارید باید حداقل چند هزار دلار برای خرج کردن داشته باشید. (دلار رو که میدونید چنده! ). نکته دیگه ای که تو چشمم میزد این بود که هر چه از فیلم بیشتر میگذشت دختره بیشتر بی حجاب تر و لخت تر میشد! (استغفرالله) . 

البته این آقای هاتف که همش منو به یاد زنگ هندسه و کلاس درس و اون خانم همکلاسیش میندازه بعضی جاهای فیلم حرفهای خوبی راجع به مردمانی که خارج از کشور و بخصوص در آمریکا زندگی میکنند به زبان آورد. از مشغله کاری بیش از حد تا حدی که یازده سال بود به ساحل نرفته بود درحالیکه ساحل نزدیک خونه اش بوده، شبها در کاناپه همدیگه خوابیدن و درس خواندن و سختی کشیدن های بیشمار. 

برای کسی که چند سال کلاس انگلیسی خونده هم ترجمه زیر نویس به انگلیسی این فیلم خیلی نزدیک به افتضاح بود! شاید مترجمش خواسته بوده که حس آبکی بودن فیلم رو تا حدی به خارجی ها هم انتقال بده. 

آخرهای این فیلم خیلی بهتر از فیلمهای دیگر ایرانی تمام شد و ما زیاد توی آب غوطه ور نموندیم. 

در کل به جز مواردی که گفتم از فیلم خوشم آمد. ولی دیگه فیلم عشقی نمیبینم!

تاریخ ارسال: جمعه 26 مرداد 1397 ساعت 08:01 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 3 نظر

خواب و خسته

مگه میشه با یک دست دو تا هندونه رو گرفت؟

من الان چهار تا رو با یک دست گرفتم و دنبال پنجمی اش هم هستم! 


اوج خستگی، بیخوابی، و بازم خستگی 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 25 مرداد 1397 ساعت 07:39 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 2 نظر

امروز- تماشای فیلم

بالاخره روز موعود رسید! امروز یک قدم مهمی برداشتم که حدود سه سال بود روش برنامه ریزی کردم. بیشتر از بیست تا ورق امضا کردم! خدا کنه اونقدر زنده بمونم تا بتونم آخرش رو ببینم! 

روز کاری هم از شلوغ ترین روزهای خودش بود. چند تا فستیوال بازیهای کامپیوتری داره شروع میشه و این روزها ما فرصت سر خاروندن هم نداریم. خیلی از دستیار جدیدم این روزها سر کار کفری میشم. همش میخواد به من ثابت کنه که از من بهتره و لیاقتش رو داره تا سرپرست بخش بشه. اما همه میدونند این اتفاق نمیفته تا وقتی من اونجام. اون پیرمرد حتی نصف دانش کاری من رو هم نداره. 

آخر شب بعد از کارها و برنامه دلداری دوستم، خواستم بشینم بعد از چند هفته یک فیلم نگاه کنم. 

فیلم اکسیدان رو فکر کنم قبلاً تا وسطهاش دیده بودم ولی اینبار تا آخرش تماشا کردم. من اصولاً تو فیلمهای ایرانی فقط فیلم طنز نگاه میکنم.

فیلم جالبی بود و بعضی از اتفاقهاش واقعی بود. 

من خیلی از ایرانی ها رو دیدم که بخاطر ویزا گرفتن مجبور شده بودن دین خودشون رو تغییر بدند و یا بگن که ما گی هستیم. 

اون جایی که اون خانم پولدار که سگ داشت و عاشق این آقا شده بود هم جالبه. تقریباً بیشتر فیلمهای ایرانی یکی از سوژه هاشون همین هست. فیلم در کل خیلی بهتر از بعضی از فیلم های به شدت آبکی بود اما انگار باید همه فیلمهای طنز ایرانی یه جوری خیلی ضایع و آبکی باید تموم بشه. 

در کل اگه وقت داشتید برید ببینید اگه دیدید هم خوش بحالتون! 

مرسی عَه! 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 24 مرداد 1397 ساعت 08:13 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 4 نظر

این روزها

با امروز شد چهار روز که بارون میاد. گاهی نم نم و گاهی بسیار شدید. این بارندگی ها اون هم این موقع سال وسط تابستون تا بحال سابقه نداشته. خب هوا موقع شب و صبح بینهایت عالی میشه ولی ظهرها برعکس حسابی شرجی میشه. باران همیشه نوید یک خبر بوده برام. اولین شغل رسمی ای که گرفتم، وقتی بعد از قبولی در مصاحبه کاری اومدم بیرون، بینهایت خوشحال بودم و باران هم با من همراهی میکرد. هیچ وقت اون بارون بهاری رو فراموش نمیکنم. 

بار دوم که پیام باران را حس کردم، موقعی بود که اولین مقدمه سفرم درست شده بودم. درست و دقیق همین روزهای سال بود. هیچ وقت اون روز رو فراموش نمیکنم و من جوانکی خام بودم که نگران و مظطرب همه چیز بودم. زندگی ام آن روزها به مویی بند بود و مدام نگران همه چیز بودم. ولی آرامشی که آن باران به من داد، باعث شد تا لحظه ای همه چیز رو فراموش کنم. 

بار سوم اما زمانی بود که بغض من و باران یکجا ترکید. نمیدونم شاید بغض او هم. ولی هر چه بود قطره های سرد و لطیف باران بود که به تن خسته و رنجور من میخورد. 

بعد از آن چندین بار باران یا دلم را گرفت یا دلم را داری داد! یا که شاد کرد. 

فردا، قرار است قرارداد جدیدی رو درباره خانه ببندم و نمیدونم خوب است یا بد. ولی مسئولیت سنگینی روی دوشم میفته. شاید خیلی خوبه که باران یه لحظه هم این چند روز آروم نمیگیره. هر چی هست میدونم این باران همیشه با من مهربان بوده و مهمتر از همه، همیشه بوده! 

وسط این همه دردسر و خستگی و بیخوابی و روزمرگی ها که مثل سمی بسیار ضعیف اما کشنده هر روز بهم تزریق میشود، این دل لامصب هم غیرقابل کنترل شده! چرا یاد نمیگیرم که آخر و عاقبت این بازیگوشی دل، یا شکستن خودش هست یا دیگری و یا هر دو. 


این پست را گذاشتم تا بگم من هم مثل همه ام . با درک و احساس. سعی میکنم حتی اگر مصنوعی هم شده خودم رو با موضوعات کوچک شاد نگه دارم تا بلکه بیشتر زنده بمانم. خب چاره چیه دنیا همینه دیگه! نزنی میزندت! 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 مرداد 1397 ساعت 07:42 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 8 نظر

شیرینی یک موسیقی

خیلی این آهنگ رو دوست دارم. 

اسمش رو خودتون حدس بزنید!

واقعاً روح آدم رو نوازش میده. 

برای شنیدنش روی دکمه پلی کلیک کنید تا پخش بشه .( البته با موبایل نمیشه شنید و اگه با کامپیوتر هستید مطمئن شوید تا فلش پلیر رو نصب کرده باشید)

یا اصلاً اینجا کلیک کنید تا دانلودش کنید. 

این روزها یکی هست که هر وقت باهاش صحبت میکنم و در تماس هستم حس و حالم مثل این آهنگ میشه. 




تاریخ ارسال: دوشنبه 22 مرداد 1397 ساعت 09:19 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 4 نظر

هدف آماری

یکی از اهداف مسجد رفتن من اینه که میانگین سنی اونجا رو بیارم پایین! 

تاریخ ارسال: یکشنبه 21 مرداد 1397 ساعت 23:05 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 3 نظر

......

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: شنبه 20 مرداد 1397 ساعت 08:41 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 0 نظر

گل

بالاخره انتظار ها به پایان رسید و اون درختی که چند وقت پیش راجع به گلش از شما پرسیده بودم میوه داد. 

حالا چه میوه ای هست خودم هم نمیدونم 

اصلاً به اون درخته و اون گل های قرمز زیباش نمیومد همچین میوه ای داشته باشه 

شبیه لوبیا سبزه! ولی نیست چون لوبیا سبز اصلاً درختی نیست 

باقلا؟ نه فکر نکنم ،

نخود فرنگی؟ نمیدونم 

پس چیه این؟ 

تاریخ ارسال: شنبه 20 مرداد 1397 ساعت 06:03 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 6 نظر

کودک درون !

آهای خانمی که میری تو کتابخونه و صفحه اول هر کتابی رو که خوندی کامنت میزاری و نظرت رو میدی. اسمت رو هم میزاری آخرش. 

یه وقت نمیگی منم میام زیر کامنتت شماره تلفنم رو میزارم؟ 

بعد اونوقت نصفه شبی اون آقاهه سیبیل کلفته برام پیام داده که "عجیجم امشب کتاب جدید چی خوندی؟!!" 

خب نکن باعث این همه منکرات میشی دیگه! همش هم به نام تو.


+ مدیونید فکر کنید من شماره ام رو گذاشتم تا این خانمه بیاد برای بار سوم کتاب رو بعد از چند سال بخونه! 

کلاَ برای فان بود


تاریخ ارسال: جمعه 19 مرداد 1397 ساعت 07:06 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 5 نظر

برنامه ریزی برای ترم جدید

ترم تابستون تا حالاش که عالی بود. هم درس معادلات دیفرانسیل و انتگرال رو نمره خوب گرفتم و هم حالا درس جاوا رو خیلی خوب ناک اوتش کردم.

برای چند روز (فقط چند روز ) آرامش به زندگی ام برمیگرده! شاید چند روز از کار هم مرخصی بگیرم برم یه جای دور و موجودی حسابم رو خالی کنم تا یه وقت خدای نکرده جو گیر نشم!  

الان هیچ برنامه ای ندارم از بس که سرم شلوغه حتی فرصت فکر کردن هم ندارم! ولی شاید از فردا همزمان با همه دلمشغولی هام بهش فکر هم بکنم. 

اما امروز عصر چه راحت خوابیدم ها. خدایا این خوابیدن چقدر خوبه! کاش میشد یه راهی بود نری سر کلاسها و مدرک و پول و افتخار خودش همینطوری بیاد. 

آخ که چی میشد اگه میشد. 

خب حدود یک ماه دیگه ترم جدید شروع میشه و از همین حالا باید براش برنامه بریزم. درسها وحشتناک سخت شده. فیزیک1 و 2، معادلات دیفرانسیل و انتگرال 2، اصول برنامه نویسی، مقدمات مهندسی، ریاضیات گسسته، و جبر خطی. فلسفه  و مدارهای الکتریکی درسهایی است که تا مدرک کاردانی ام مونده! (هنوز نصف راه رو تا کارشناسی هم نرفتم) و میخوام برای ترم بعد سه تا شو بردارم. هر چند که خیلی سخته که همزمان هم سر کار بری و هم این همه درس برداری. ولی بهتره سه تا بردارم تا زودتر تموم بشه. 

آخه چرا این قدر ریاضی داره رشته ما. پس حتما از درسهایی که برمیدارم  باید یکیش ریاضی باشه که مجبورم معادلات دیفرانسیل و انتگرال دو رو بردارم تا از شر این درس تموم بشم. 

دو تا درس دیگه رو هم هنوز دو دلم چی بردارم ولی وقت زیاد ندارم باید زودتر انتخاب کنم تا کلاسهای خوب رو برنداشتند. 

یک سایت مجازی برای دانشگاه ما هست که دانشجو ها به استادها هم نمره میدند و هم تجربه شون رو از کلاس باهاش مینوسند. خود من هم گاهی به استادهایی که ازشون درس برداشتم نمره میدم و راجع به کلاس مینویسم تا معمولاً درس عبرتی باشه برای دانشجوهایی که بعداَ میخوان باهاش درس بگیرند.  من معمولاً قبل از انتخاب واحد میرم تو اون سایت ببینم کدوم استاد نمره اش بالاتر از بقیه است تا درسش رو بردارم. معمولاً استادهای خوب صبح ها درس میدن که اون موقع ها سر کارم و کلاسهای اون ها خیلی زود ظرفیت شون تکمیل میشه. پس باید عجله کرد! 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 ساعت 08:13 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 3 نظر

.....

جبر جغرافیایی ........ 
تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 مرداد 1397 ساعت 21:06 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 3 نظر

مهمانی ....... (قسمت چهارم)

بالاخره رفتم! 

طبق مشورتی که دوستان داده بودند برنامه رو طوری ریخته بودم که به هر دو جا برسم. برنامه ام اول خونه آقای دکتر بودم بعدش خونه رفیقم. 

اون روز لباسی که پوشیده بودم نسبتا خیلی شیک و مجلسی بود چون حدس میزدم خونه آقای دکتر بیشتر آدم حسابی ها میان. 

اتفاقاً هم همین طور بود. وقتی به خونه ویلایی و زیباشون رسیدم تا از در وارد شدم دیدم میز و بساط غذا هم آماده است!  غذای خونگی هم بود. البته آقای دکتر به جای اینکه بره از رستوران غذا بیاره خود آشپزهای رستوران رو ورداشته آورده خونش تا از نزدیک بالاسرشون باشه! مایه داریه دیگه .... کاریش نمیشه کرد! کلی تعجب کردم! آخه ساعت 5 بعدازظهر و غذا؟ 

عاآی دکتر یه چیت میشه ها! 

خب از آقای دکتر این رو سوال کردم، ایشان هم گفتند ما از همون لحظه اول تا آخر برنامه مون میزمون آماده است، چون خیلی از مهمانهای ما یا برنامه های دیگر هم دارند و یا نمیتونند زیاد معطل بمونند حتی اگر خواستی میتونی غذا رو ببری با خودت! از قضا همین طوری که نشسته بودم دیدم بعضی میان برای خودشون غذا میکشن میخورن و بعدش خداحافظی میکنند و میرن! 

بابا عجب رسمی! ما که کف کردیم! 

حالا اگه ما میزبان میبودیم تا یک جزء قرآن رو (اگه مراسم خرید خونه و ختم میبود) و یا تا نیم ساعت طرف رو وسط مجلس باباکرمی نمیرقصوندیم از شام و ناهار خبری نبود. برای همین هم سعی میکردیم دیر بیاییم تو این مجالس تا فقط از برنامه غذاش فیض ببریم! 

من بدبخت رو بگو که قبلش چقدر تمرین کرده بودم که چه جوری به  دکتر و خانمش بفهمونم که من باید زود برم. خب اینکه کاری نداره غذا رو میخورم و بعد تشکر و خداحافظی! یه پرس غذا با اینکه به اونصورت اشتهایی نداشتم برای خودم کشیدم و رفتم شروع کردن به خوردن! کنارم یه آقایی نشسته بود و از ماجراهای سفرهای سالی سه بارش به عربستان تعریف میکرد! چیزهای جالبی راجع به مردمش و بیزینس میگفت. اونطرف هم یه آقایی بود که چند تا مغازه داشت و داشت تند تند غذا میخورد میگفت من برم بالا سر این کارگرها. بچه های دکتر هم این طرف و اون طرف میدویدند و به مهمانهاشون کمک میکردند

جو مهمونی آقای دکتر خیلی سنگین بود. همه یه جوری با کلاس! بعضی ها بشقاب غذا به دست ایستاده با یکی دیگه حرف میزدند بعضی ها فقط یه لیوان شربت دستشون بود از اول تا آخر. همه راجع به کارهاشون حرف میزدند. این کت شلواری که پوشیده بودم با مخلفاتش!! باعث شده بود کسی زیاد ازم سوال نکنه چیکاره ام! منتظر بودند من خودم شروع کنم از خودم تعریف کردن! تو همین گیر و دار آقای دکتر اومد زد رو شونه ام و گفت چطوری رضا، درسهات چطور پیش میره؟ کی فارغ میشی ایشالله؟

هیچ چی دیگه سعی کردم زودتر غذام رو تموم کنم و از این مهلکه بگریزم! هههههه


سریع پیتیکو پیتیکو کنان رفتم سراغ مهمانی دوم! این آقا عباس یه جور تکنسین مخابراتی هست و نون اش هم ماشالله تو روغن. خب وقتی کسی خونه جدید میخره و همه رو دعوت میکنه باید یه کادویی براش ببری. منم رفتم سریع از تو انباری اون کادوهایی که دوستهام موقع این خونه که هستم برام آورده بودند رو یکیش رو برداشتم. باورتون میشه که کادوها رو حتی بازشون هم نکرده بودم همین طوری بردم و وقتی رسیدم خونه جدیدش بهش تقدیم نمودم! 

یکی از بهترین و اعیان نشین ترین منطقه های شهر بود. خوش به حالش، ما پایین شهری ها این روزها همش باید حسرت بخوریم. تو مهمونی شون بعد از ختم قرآن، همه بچه ها خودمونی بودند و از بس جک و لطیفه و نالطیفه گفتیم و خندیدیم که دیگه آخرهاش صاحبخونه اومد ما رو بیرون کنه که بابا ما تازه اومدیم اینجا آبرومو بردین. 

خلاصه وعده دومی رو هم زدیم و تقریباً یازده شب، خسته و کوفته برگشتم خونه. روز خوبی بود حداقل مثل روزهای دیگه برام تکراری نبود. 


تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 مرداد 1397 ساعت 07:57 | نویسنده: REZA | چاپ مطلب 6 نظر
( تعداد کل: 116 )
   1      2     3     4     5      ...      8   >>
صفحات